سیاست، اخلاق و مدنیّت

گفتاری از واتسلاو هاول

ترجمه از رامین پرهام

 

پیشدرآمد رامین پرهام

متنی را که پیش روی دارید، برگردانِ فارسیِ نخستین فصل از کتابی است بقلم واتسلاو هاول. متن اصلی در تابستان 1991 نوشته شده و یک سال پس از آن ترجمه‌یِ انگلیسی‌اش تحت عنوان Summer Meditations توسط انتشارات Vintage در آمریکا منتشر شده است. همین نسخه‌یِ آمریکایی اساسِ کار من در اینجا بوده است. آنچه در زیر آمده، همان گونه که گفتم، چکیده‌یِ فصل نخست “فکرت‌هایِ تابستانه‌”یِ هاول است تحت عنوان Politics, Morality & Civility. اندک زیرنویس‌هایی که متن اصلی را همراهی می‌کند از من است، نه از نویسنده.

مترجم آمریکایی[1] در بابِ اهمیّتِ این اثر هاول می‌گوید: “فکرت‌هایِ تابستانه به یک ژانرِ نادر تعلق دارد: وصیت‌نامه‌یِ سیاسیِ سیاستمداری بسیار مورداحترام که زمانی که هنوز در مسند قدرت بوده به رشته‌یِ تحریر درآمده است. از این گذشته، این اثر تنها مجموعه‌ای از سخنرانی‌هایِ هرازچندگاهیِ وی نبوده، که تأملی است ژرف در ذاتِ سیاست و در طبیعتِ آن در عمل توسط مردی که تا نوامبر 1989 در کشور خود منزوی و به حاشیه رانده شده بود و آنچه درباره‌یِ خود و کشور خویش می‌نوشت گاه از چشم‌انداز سلول انفرادی بود.”

اثر فوق نخستین کتاب واتسلاو هاول به عنوان رئیس‌ِ جمهوریِ فدرالِ چک و اسلواکی است. محتوایِ آن بگفته‌یِ هاول، الهام‌گرفته از گفتگوهایِ وی به‌عنوان رئیس‌جمهور با پاول تیگرید و میکائل زانتوسکی[2] است. تیگرید، نویسنده و ناشر بنام چِک، یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌هایِ روزنامه‌نگاریِ درتبعید کشور خود محسوب می‌شد. زانتوسکی هم نویسنده، روزنامه‌نگار، دیپلمات، روان‌شناس و سفیر پیشین جمهوری چِک در انگلستان، اسرائیل و آمریکا ست. گفتگوها و تبادل‌نظرهایِ این سه بوده که به “فکرت‌هایِ تابستانه”‌یِ هاول و ازجمله به گفتار وی در باب “سیاست، اخلاق و مدنیّت” شکل و محتوا داده است.

با این امید که فکرت‌هایِ هاول و مشاوران و همراهانِ روشنفکر و فرهیخته‌یِ او الهام‌بخش راهی باشد که ایران‌اندیشان در ویرانه‌یِ به‌جامانده از ایران در پیش خواهند داشت. با این امید که همگان به بداهتِ این مهم پی ببرند که بازسازیِ ویرانه‌ای که از فروپاشیِ همه‌جانبه‌یِ اخلاقی، معنوی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسیِ ایران از فرقه‌یِ تبهکار حاکم بجا خواهد ماند، جز با اخلاق و با مدنیّت‌سازی ممکن نخواهد بود.

 

سیاست، اخلاق و مدنیّت

ممکن است خنده‌دار به نظر برسد ولی من این را وظیفه خود میدانم تا برای چندمین بار هم که شده بار دیگر تأکید کنم که سیاستِ واقعی ریشه در اخلاق دارد، تا بر این مهم پافشاری کرده باشم که سپهر حیاتِ اجتماعی را نمی‌شود، در هیچ یک از زوایایِ آن، و حتی از زاویه‌یِ اقتصادی‌اش، به دور از اهمیّتِ ارزش‌ها و هنجارهایِ اخلاقی سنجید؛ شاید خنده‌دار به نظر برسد ولی من خود را موظّف میدانم تا به دیگران مدام توضیح دهم که اگر ما، و هر یک از ما، با درون‌نگری به آنچه “مسئولیتِ والاتر”[3] نامیده‌ام ننگریسته و نیاندیشیم و در خویشتنِ خویش بازتابِ آن را نیافته یا آن را از نو کشف نکنیم و پرورش ندهیم، بلایی سخت در انتظار ما و میهن ما خواهد بود.

بازگشتِ آزادی به جامعه‌ای که چِفت‌وبست‌هایِ اخلاقیِ خود را از دست داده، چیز خارق‌العاده‌ای را بوجود آورده که اگرچه تا حدودی انتظارش را می‌شد داشت ولی بسیار شدیدتر از آنچه تصورش را داشتیم خود را بروز داده است: انفجار خیره‌کننده‌یِ انواع‌واقسام معایبِ انسانیِ باورنکردنی!

طیفِ گسترده‌ای از رفتارها و تمایلاتِ مسئله‌دار یا حداقل مبهم و معیابی که سالیانِ سال – از آنجاکه به‌نفع کارکرد روزمره‌یِ نظام تمامیّت‌گرا بود – بطور نامحسوس مورد حمایت و تشویقِ سیستم توتالیتر قرار گرفته بود، حال ناگهان سرباز کرده و افسارگسیخته شده است…

اگر نظم اقتدارگرایِ پیشین برای حفظ منافع خود باظرافت و بشکل نامحسوس به تولید و پرورشِ سازمان‌یافته‌یِ معایبِ انسانی و اجتماعی کمر بسته بود و اگر نظم پیشین امروزه متلاشی شده است، نظم نوینی که مبتنی بر پذیرشِ آزادانه‌یِ مسئولیت درقبال جامعه باشد و بجایِ بهره‌برداری از معایبِ انسانی کمرِ همّت به محدود کردن آنها ببندد، هنوز بنا نشده است – و نمی‌توانست هم بنا شده باشد چراکه بنا کردن و توسعه و پرورش چنین نظمی به سالیان سال زمان نیاز دارد[4].

بنابراین وضعیت عجیب‌وغریبی پدیدار آمده که در آن اگرچه جامعه خود را به‌راستی آزاد کرده است ولی کماکان و به‌مراتب بدتر از زمانی که دربند بود رفتار می‌کند. بزهکاری و تبهکاری و جنایتکاری به‌سرعت رشد کرده و فاضلاب‌هایی که در تحولاتِ تارخیِ دوران‌ساز همواره ضایعاتِ روحی و  روانی را از لایه‌هایِ زیرینِ ناخودآگاه اجتماعی به بالا جاری می‌سازند، از گندابِ رسانه‌ای به صحن جامعه نقب زده‌اند. نه تنها رواداری و تفاهم و خوش‌سلیقگی و خردگرایی و اعتدال پس رفته و جایِ خالیِ خود را به انواع مختلفِ فاناتیزم و سیاست‌بازی و دزدی و مافیابازی و رقابتِ لجام‌گسیخته‌یِ منافعِ خاص و فقط خاص داده است، که انگار مارکسیزم با شکست و فروپاشیِ خود خلائی بجا گذاشته که تشنه‌یِ ایدئولوژی است، حال هر ایدئولوژیی که باشد!

بحرانی که در سپهر سیاسی کشورمان شاهد هستیم، تنها و تنها بازتابِ فقدانِ مدنیّت و بحرانِ بزرگ‌تری است که بندبندِ جامعه را از کران تا کران فراگرفته است.

عوام‌فریبی همه‌گیر شده و حتی تمایل طبیعی مردم برای خودگردانی نیز به دستآویزی برای سیاست‌بازی و دروغ گفتن به اذهان عمومی تبدیل شده است. همانهایی که تا دیروز خودی و آقازاده و نخبگان در قدرت و عضو نومانکلاتورآی نظام[5] بودند و مدام در بابِ عدالتِ اجتماعی موعظه می‌خواندند و در تظاهر به دفاع از منافع مستضعفین تزویر می‌کردند، همانها نقاب ریا از چهره‌یِ خود برگرفته و یک‌شبه دزد و سفته‌باز و بورس‌باز شده‌اند. خیلی‌ها که تا همین دیروز کمونیست‌هایِ سرسخت و ترسناکی بودند، یک‌شبه کاپیتالیست‌هایِ دوآتشه‌ای شده‌اند که بی‌رودربایستی جلویِ همان زحمتکشی که تا دیروز برای‌اش سینه می‌زدند می‌ایستند و به قیافه‌ و وضعیت‌اش می‌خندند.

و طبیعی است که مردمی که شاهد چنین اوضاعی هستند، حال‌شان از آن به‌هم بخورد و تقصیر آن را به گردن حکومتِ دموکراتیکی بیاندازند که خودشان انتخاب کرده‌اند!

و اگر در فضایِ بی‌شور و بی‌حالیِ دیروز، من و جمع کوچکی از دوستانم سرمان را به دیوار می‌کوبیدیم تا برای مردمی که نه گوش شنوایی داشتند و نه اعتنایی به من و امثال من می‌کردند، حقیقتِ تمامیّت‌خواهیِ کمونیزم را توضیح دهیم، امروز هم باید همان راه را دیگربار بپیماییم و باز هم سرمان را تا استفراغ هم که شده به دیوار بکوبیم و نیشخندها را به‌جان بخریم و از اهمیّتِ مسئولیت‌پذیری و اخلاق در رویارویی با این مردآبِ اجتماعی و پژمردگیِ روحی و رفتاری و فکریِ آن بگوئیم و توضیح دهیم.

می‌‌گویند و درست هم می‌گویند، سیاستمدارانِ هر ملتی آینه‌یِ آن ملت اند. عکس این قضیه هم درست است! یعنی هر جامعه‌ای آینه‌یِ سیاستمداران آن جامعه است. چراکه این با سیاستمداران هر جامعه‌ای است که تصمیم بگیرند کدام نیروهای اجتماعی را می‌خواهند سرکوب کرده و دست کدام نیروها را باز بگذارند. این تصمیم با سیاستمداران هر جامعه‌ای است که سیاست خود را بر پایه‌یِ خوبی‌هایِ آن جامعه بنا کنند یا بر پایه‌یِ بدی‌هایِ آن. نظام سابق به طور سیستماتیک بدترین وجوه انسانی را تحریک می‌کرد، از خودخواهی گرفته تا حسَدورزی تا کینه‌توزی. نظام سابق تنها آن چیزی نبود که ما مستحق‌اش بودیم. نظام سابق مسئولیّت آنچه هستیم و شده‌ایم را هم به دوش داشت. [حال که نظام سابق متلاشی شده است] مسئولیت‌پذیریِ مضاعف در قبالِ وضعیتِ اسفناکِ اخلاق در جامعه وظیفه‌یِ آنهایی است که پا به سپهر سیاست می‌گذارند. وظیفه‌یِ آنها ست تا به‌دنبالِ خوبی‌هایِ جامعه باشند و به گسترش و تحکیم آنها همّت گمارند.

برخی از دوستان همواره در من کیمیاگر ساده‌لوحی را می‌بینند که می‌خواهد آنچه را ترکیب‌پذیر نیست، یعنی سیاست و اخلاق را با هم ترکیب کند… خیلی‌ها هنوز هم بر این باورند که اخلاق جایی در سیاست ندارد و سیاست یعنی دسیسه‌بازی و وَررفتن با افکار عمومی برای رسیدن به قدرت. دسیسه‌بازی عین سیاست نیست. با دسیسه می‌شود به قدرت رسید ولی چنین قدرتی نه تنها دیرپا نخواهد بود که کمترین تأثیری نیز در بهتر کردن اوضاع نخواهد داشت.

من با کمالِ میل دسیسه‌بازی را به دیگران واگذار کرده و رقابتی با آنها در این عرصه نداشته و از ابزار آنها استفاده نمی‌کنم.

سیاستِ واقعی یعنی خدمت به دیگران: یعنی خدمت به جامعه و خدمت به آنهایی که بعد از ما خواهند آمد. برای من تنها چیزی که شایسته‌یِ نام سیاست باشد همین است که گفتم، و لاغیر؛ و این تنها تعریف از سیاست است که من شخصاً آماده‌ام تا خودم را وقف آن کنم.

چنین سیاستی عمیقاً ریشه در اخلاق و اخلاقیّات دارد بطوری که می‌شود گفت که عمیق‌ترین ریشه‌هایِ سیاست ریشه‌هایِ اخلاقی هستند چراکه سیاستی از این دست معنیِ دیگری جز مسئولیّت‌ ندارد، مسئولیتی که از طریق عمل و عملکرد سیاسی بیان می‌گردد و تحقق می‌یابد، مسئولیّتی والا در قبال دیگران و در قبال همه، یا همان گونه که گفتم “مسئولیّتی والاتر” – والاتر چراکه عملکرد ما با مرگ ما از میان نرفته و در جایی ثبت خواهد شد، برای همیشه، در جایی که من نام آن را “حافظه‌یِ هستی” گذاشته‌ام – عنصری لاینفک از نظم اسرارآمیز هستی، نظمی اسرارآمیز که آنها که مؤمن هستند نام آن را خدا گذاشته‌اند و به قضاوتِ نهایی آن باور دارند. تنها در پژواکِ درونیِ این پیشفرضِ ناگفته و خاموش که ناظری در کار است و قضاوتی، و نه چیزی فراموش خواهد شد و نه چیزی پنهان خواهد ماند، و هیچ دلشکستگی و یأسِ شدیدِ ناشی از ناکارآمدیِ زمینیِ نبوده و نیست و نخواهد بود که با عمر و گذشتِ زمانِ زمینی پاک‌شدنی باشد، تنها در پرتو چنین فرض و در پژواکِ خاموشِ درونیِ آن است که وجدانِ واقعی و مسئولیّتِ واقعی را بتوان تعریف کرد.

چگونه می‌توانم، به عنوان رئیس‌جمهور، هم به این باور خود به سیاست وفادار بمانم و هم تا جایی که ممکن است آن را به بار بنشانم؟ (چرا که باورمندی من به تعریفی که از سیاست به دست دادم، بدون به بار نشاندن آن در عمل، حتی تا آنجا که عملاً ممکن باشد، فرض‌ناپذیر است).

در اینجا نیز مانند هر زمینه‌یِ دیگری باید کا را از خودم آغاز کنم. بدین معنی که باید در هر شرایطی تلاش کنم تا نجابت خود را حفظ کرده و معقول رفتار کنم، منصف باشم و روادار و فهیم و در عین حال در برابر فساد و دروغ ایستادگی نشان دهم. به عبارت دیگر، باید تا آنجا که ممکن است همآهنگ با وجدان خود و با آنچه در من بهترین است رفتار کنم. خیلی‌ها اغلب به من نصیحت می‌کنند که “زرنگ” باش و همه چیز را یک دفعه نگو، با ظرافت تظاهر و پنهانکاری کن، [و اگر منفعت‌ات حکم می‌کند] از ابراز علاقه‌یِ چاپلوسانه به کسی ابا نداشته باش، و برای قوی‌تر کردن دستِ خودت در بازیِ سیاست هم که شده به جاه‌طلبی فلانی یا بهمانی رویِ خوش نشان بده و از این قبیل حرف‌ها…

خیلی‌ها هم هستند که نصایح دیگری به من می‌کنند: می‌گویند قوی باش و قاطع عمل کن، اقتدار بیشتری از خود نشان بده و مشتی هم شده روی میز بکوب و دادوفریاد کن و دیگران را از خودت بترسان و از این قبیل حرف‌های دیگر…

ولی من گوش شنوایی نه برای آن حرف‌ها دارم و نه برای این حرف‌ها. دلیل‌اش هم ساده است: راستی را نمی‌شود با ناراستی، یا درستی را با نادرستی، یا حقیقت را با دروغ به کرسی نشاند. اگر هدف تحکیم دموکراسی است، دسترسی به آن با خودکامگی میسر نمی‌شود. این که در نهایت ذهنیّتِ دموکراتیک و راستی و درستی و درستکاری توفیقی به دست خواهند آورد یا نه، نه می‌دانم و نه اطمینانی در این زمینه دارم. ولی از آنچه مطمئن هستم این است که با وسیله‌یِ نادرست نمی‌شود به هدف درست رسید. به عبارت دیگر، هدف و وسیله نمی‌توانند ذاتاً در تضاد با یکدیگر باشند. آنچه از تاریخ آموخته‌ایم به ما نشان می‌دهد که متوصّل شدن به وسیله‌های نادرست، همانا بهترین راه برای از بین بردن اهداف درست است. به دیگر عبارت، اگر کم‌ترین بختی برای موفقیت وجود داشته باشد، تنها یک راه برای کوشش در راستای به کرسی نشاندن عقلانیّت، انصاف، مسئولیّت، صداقت، مدنیّت و رواداری وجود دارد و آن هم راه عقلانیّت، انصاف، مسئولیّت، صداقت، مدنیّت و رواداری است. من بخوبی واقفم که در سیاست روزمرّه، پیمودن چنین راهی عملی به نظر نمی‌رسد. با این حال به پیمودن این راه نه تنها امیدوارم که به آن باور دارم و دلیل‌اش هم ساده است: در وجود من هر نوع بدی که بگویید هست، مگر “زرنگی”! من زرنگ نیستم و برای قدرت له‌له نمی‌زنم! عدم دلبستگی من به قدرت مرا از آنهایی که دودستی به قدرت و به منصب چسبیده‌اند آزادتر می‌سازد و به من این امکان را می‌دهد تا زرنگ نبودن خود را همچون نعمتی ارزشمند پاس نهم.

“در حقیقت زی!”[6] من به این پندِ کهن و آشنا باور دارم. حال چگونه می‌توان پندی از این دست را در عمل و به عنوان رئیس‌جمهور به کار بست؟ من سه راه بیشتر نمی‌بینم:

یکی اینکه باید با صدایِ بلند، یک بار نه، صد بار هم که شده یک سری مسائل را گفت و تکرار کرد. معمولاً دوست ندارم حرفی را دوبار تکرار کنم، ولی در عرصه و در موضوعی که مورد صحبت ما ست چاره‌ای جز این نیست. من بارها و بارها در سخنرانی‌های عمومی‌ام متوجه شده‌ام که باید روی ابعادِ اخلاقیِ حیاتِ اجتماعی در تمام سطوح آن همواره تأکید کرد. باید گفت و تکرار کرد که اخلاقیّات در واقع در لابلایِ هر چیز و همه چیز نهان است. هر وقت در کار خود به مشکلی برخورده‌ام و در پیِ ریشه‌یابی آن تا ته آن رفته‌ام، همواره به صورتی از صُوَر اخلاقی آن مشکل برخورده‌ام، بدین معنی که یا دلسردی در کار بوده است یا فقدان اراده برای قبول کوتاهی یا اشتباه شخصی، یا رشک و حسادت در کار بوده است یا بی‌میلی به چشم پوشیدن از منصبی و از امتیازهایِ ناشی از آن، یا افراط در خودباوری و اتکاء‌به‌نفس و چیزهایی از این قبیل. فکر می‌کنم نیّاتِ خوبی را که در مردم خفته است باید بیدار کرد. مردم نیاز دارند بشنوند که معقولانه عمل کردن و به دیگران کمک رساندن و منفعت عام را بالایِ منافع خاصِ خود قرار دادن و به قوائد ابتداییِ همزیستیِ انسانی احترام گذاردن، کار درستی است. مردم می‌خواهند این موضوعات به صورت عمومی با آنها در میان گذاشته شود. مردم می‌خواهند ببینند که آنهایی که “در رأس نشسته‌اند” در کنار مردم‌اند. مردم وقتی ببینند که آنهایی که در رأس هستند در کنار ایشان قرار دارند، قدرت می‌گیرند و در نیّات نیک خویش تأیید و تحکیم شده و به آینده امیدوار می‌شوند. نیّتِ نیک برای شناسایی بی‌تابی می‌کند. نیّتِ نیک تشنه‌یِ به‌رسمیّت‌شناخته‌شدن و پرورش یافتن است. برای توسعه یافتن و تأثیرگذار شدن. نیّت نیک نیازمند این است که اطمینان یابد که محیط اجتماعی و پیرامونی آن تمسخرش نمی‌کند.

راه دوّمی که برای “در حقیقت زیستن” و در سیاست عمل کردن به نظرم می‌رسد این است که در محافل بالایِ قدرت تا آنجا که می‌توانم برای بوجود آوردن فضایی مثبت و آکنده به صمیمیّت و رواداری و اعتمادِ متقابل، تلاش کنم. اگرچه من تأثیرگذارترین فرد در محافل بالایِ قدرت نیستم ولی تأثیر روحی و روانشناختی‌ام کم نیست…

و امّا راه سوّم. علیرغم آنچه لحظاتی پیش گفتم، به عنوان رئیس‌جمهور عرصه‌ای هست که تأثیرِ مستقیمِ سیاسیِ من در آن کاملاً محسوس است، عرصه‌ای که در آن ملزم به اتخاذ برخی تصمیم‌هایِ تأثیرگذار سیاسی هستم. از این زاویه که به قضیه نگاه کنیم، من خود را موظف می‌دانم تا باور خویش به سیاست را، آنگونه که در اینجا تعریف کرده‌ام، به این عرصه وارد کرده و آرمان‌هایِ سیاسی خود را به آن تزریق کنم، آرمان‌هایی مانند دلبستگی‌ام به عدالت، عقلانیّت، مدنیّت و نیز درکی که در چارچوب موضوع مورد بحث در این مختصر آن را “دولتِ اخلاقی”[7] می‌نامم. این که در این راه موفق بوده‌ام یا نه، قضاوت‌اش با دیگران است، اگرچه نتایج تلاش من هر چه باشد یکدست نخواهد بود چون من نیز مانند هر کسِ دیگری جایزالخطایم.

روزنامه‌نگاران و بویژه خبرنگارهایِ خارجی اغلب از من می‌پرسند چگونه می‌توان فکرتِ “در حقیقت زیستن” یا اندیشه‌یِ “سیاستِ ضدّسیاسی”[8] یا اعتقاد به سیاستی که تابع وجدان باشد را در عمل پیاده کرد. درواقع اینها می‌خواهند بدانند که آیا از زمانی که دیگر در اپوزیسیون نیستم و نه به عنوان یک منتقدِ مستقلِ سیاست و سیاستمداران که به عنوان عالی‌ترین مقام سیاسی و اجرایی کشور می‌نویسم و عمل می‌کنم، آیا در فکرت‌هایِ پیشین خود تغییری داده‌ام یا نه. آیا مثلاً حالا که دیگر رئیس‌جمهور هستم و نه مخالف، خود را مجبور نیافته‌ام که سطح انتظاراتِ پیشین خویش را پایین بیآورم، انتظاراتی که تنها در قالبِ “تجربه‌ی اپوزیسیون” معنی و کارکرد داشت و در چارچوب کنونی یعنی در قالبِ قدرتِ سیاسی و اجرایی قابل‌اجراء نیست؟

ممکن است برخی باورم نکنند امّا قاطعانه می‌گویم که دو دوره تجربه‌یِ سیاسی و اجرایی در عالی‌ترین سطح، آنهم در کشوری با مشکلاتی چنان سهمگین که رؤسایِ اجراییِ کشورهایِ باثبات هرگز به خواب هم ندیده‌اند، نه تنها از باورهایِ پیشینِ من به عنوان منتقد و مخالفِ سیاسی در اپوزیسیون چیزی نکاسته که اعتقادم به فکرت‌هایِ موردبحث را راسخ‌تر نیز کرده است.

باوجود تمام اضطرار و پریشانیِ سیاسیِ روزمرّه، هنوز عمیقاً معتقدم که سیاست ذاتاً آن بیزنِسِ رسوایی‌آوری که خیلی‌ها فکر می‌کنند نیست؛ و آنجا که چیزی جز بدنامی و رسوایی ندارد، بدنامان و رسوایان هستند که سیاست را بدنام کرده‌اند. قبول دارم که سیاست بیش از هر عرصه‌یِ انسانیِ دیگری آدمی را در برابر وسوسه‌هایِ بدنام‌کننده قرار می‌دهد و درنتیجه، سیاست بیش از هر چیز دیگری سطح انتظاراتی را که روی دوش سنگینی می‌کند بالا می‌برد. ولی از این موضوع نمی‌شود چنین نتیجه گرفت که سیاستمدار ضرورتاً دروغگو و دسیسه‌گر است. چنین حرفی نه تنها صحّت ندارد که کاملاً بی‌معنی است و از سویِ آنهایی توی گوش مردم انداخته شده که می‌خواهند صحنه را از کسانی که به‌راستی نگرانِ منفعت عام هستند خالی کرده و دلسردشان سازنند.

در سیاست نیز مانند هر عرصه‌یِ دیگری از فعالیّت‌هایِ انسانی، هر چیزی را نمی‌شود هر وقتی به هر کسی گفت. ولی این بدین معنی نیست که سیاستمدار الزاماً دروغگو است! آنچه بیش از هر چیز شاید در سیاست بدآن نیاز است، هوشیاری، غریزه، و سلیقه است. یکی از شگفت‌آورترین تجربه‌هایِ من در سطوحِ عالیِ سیاسی و اجرایی همین بوده است: در آنچه سیاستِ عالی[9] نامیده‌اند، خوش‌سلیقه بودن از کارشناسیِ ارشد در علوم سیاسی مفیدتر است! یعنی در اینجا شکل همان اندازه مهم است که محتوا: چه چیزی را به کی بگویی و به کی نگویی، کجا بگویی و کجا نگویی، چقدر بگویی و چقدر نگویی، کِی و کجا و با کی جدّی را با شوخی قاتی بکنی یا نکنی…

آدم‌شناس و وقت‌شناس بودن و نگرانی‌هایِ مخاطب را درک کردن و با ذهنیّت او آشنا بودن گاه همانقدر مهم است که پژوهش‌هایِ میدانی و نظرسنجی‌هایِ جامعه‌شناختی. تحصیلاتِ عالی در علوم سیاسی، حقوقی، اقتصادی، تاریخی و فرهنگی بدون تردید از ابزارهایِ باارزشِ هر سیاستمداری بشمار می‌رود. بااین‌حال، من بارها و بارها متقاعد شده‌ام که ابزارهایی از این دست مهم‌ترین ابزار سیاستمدار نیست. سیاستمدار باید بینش داشته باشد، بابصیرت باشد، دیگری را درک کرده و قادر باشد با او حرفی برای گفتن داشته باشد، نه تنها مشکلات را سریع بفهمد که شخصیّت دیگران را هم تشخیص دهد، تماس برقرار کند و اعتدال را همواره مدّ نظر داشته باشد. ویژگی‌هایی از این دست از اهمیّت بسیاری در سیاست برخوردارند. من خودم چنین ادعایی ندارم که از همه‌یِ این ویژگی‌ها برخوردارم. هرگز! آنچه می‌گویم ناشی از مشاهدات و تجربیّاتِ من در این عرصه است.

بگذارید خلاصه کنم: اگر شهوت قدرت ندارید، اگر قلباً خویشتنِ خویش را متعلق به راستی و درستی می‌دانید، اگر خوش‌سلیقه هستید، اگر در اندیشه و در کردار و در گفتار متوازع هستید، نه تنها جای‌تان در سیاست است که اصلاً برای این کار ساخته شده‌اید. شرط لازم سیاستمدار بودن دروغگو بودن نیست. سیاستمدار باید آنقدر حسّاس باشد که بداند چه چیزی را کِی و کجا و چگونه و با کی درمیان بگذارد. اینکه می‌گویند سیاست جایِ آدم‌هایِ باپرنسیپ نیست، درست نیست. سیاستمدار فرد باپرنسیپی است که اصولِ اخلاقیِ خود را با شکیبایی، متانت، مشورت، و فهامت به کرسی می‌نشاند.

تجربیّات و مشاهدات‌ام به من ثابت کرده‌اند که سیاست به عنوان بکار بستن اخلاقیّات، کاری است شدنی…

از آرمان‌هایِ سیاسی من آشکارا پیدا ست که آنچه می‌خواهم همواره در عملکردِ سیاسیِ خودم مورد تأکید قرار دهم، فرهنگ است و لاغیر. فرهنگ به معنی تام و تمام کلمه، از فرهنگِ همزیستیِ روزمرّه یا مدنیّت گرفته تا عالی‌ترین تعریفی که بشود از فرهنگ در سطوح بالایِ هنری و علمی به دست داد.

منظورم این نیست که دولت باید فرهنگ را با یارانه اماله کند! خیر. با این نظر بسیاری از هنرمندان هم موافق نیستم که [با فروپاشیِ کمونیزم] فرهنگ به مخاطره افتاده و بزودی از میان خواهد رفت! بسیاری از هنرمندان ما سهواً به سوبسیدهایِ دست‌ودلبازانه‌یِ نظام پیشین عادت کرده بودند. بی‌اعتناء به اینکه آیا فیلمی یک میلیون یا ده میلیون هزینه دربرداشته یا نه و آیا اصلاً کسی آن را دیده یا نه، نظام پیشین بسیاری از نهادها و دفاتر و دکان‌هایِ جورواجور را با سوبسید فربه کرده و سرپا نگه داشته بود. اساساً گویی برای نظام مهم نبود که چقدر آکتور بیکار از فیشِ حقوقی برخوردار بودند! آنچه برای نظام مهم بود این بود که هر آکتوری، حالا چه بیکار و چه پُرکار، یک فیش حقوقی داشته باشد و مشتریِ نظام محسوب شود! نظام کمونیستی از خیلی از کالیفرنیانشین‌هایِ منتقد من بهتر فهمیده بود که خطر در کجا کمین کرده است: در عرصه‌یِ فکر و روشنفکری. نظام بخوبی درک کرده بود که چه کسانی را باید در وحله‌یِ اوّل با سخاوتمندی‌هایِ باورنکردنی خنثی ساخت! نظام، اگرچه خطر را درست تشخیص داده بود، ولی با تمام جوایز و القاب پُرطمطراق و رشوه‌هایی که در این راه هزینه کرد، در تطمیع هنرمندان رفته‌رفته کارایی خود را از دست داد و هنرمندان از نخستین کسانی بودند که در برابر آن بپا خاستند.

درنتیجه تظلّم‌نمایی‌هایِ نوستالژیکِ آن دسته از هنرمندانی که در سوگِ سوسیالیزم و “امنیّتِ شغلیِ” پیشینِ خود ماتم گرفته‌اند، تأثیری در من ندارد! فرهنگ باید، لااقل تا حدودی، یاد بگیرد که رویِ پایِ خودش ایستاده و راه خودش را برود. فرهنگ باید لااقل بخشی از هزینه‌هایِ خود را از طریق تسهیلاتِ و مستثنائاتِ مالیاتی و بنیادها و صندوق‌هایِ توسعه تأمین کند – و ناگفته هم نماند که راه‌هایی از این دست است که به بهترین شکلی تضمین‌کننده‌یِ تکثر و آزادی در فرهنگ می‌باشد. هرچه منابع تأمین‌کننده‌یِ هزینه‌هایِ فرهنگی متنوع‌تر باشد، تکثر هنری و علمی نیز از طیفِ گسترده‌تر و متکثرتری از رقابت و نوآوری برخوردار خواهد شد. دولت از سویِ دیگر موظف است که در چارچوبی فکرشده و عقلایی و کاملاً نظارت‌شده، تنها از آن دسته از اشکال فرهنگی حمایت کند که نقشی بنیادین در هویّتِ ملی ما و در سننِ متمدّن سرزمین ما ایفا کرده و می‌کنند، اشکالی که حفظ آنها از طریق مکانیزم‌هایِ بازار ناممکن است. منظور من در اینجا آن دسته از میراثِ فرهنگی است که اماکن و بناهایِ باستانی، کتابخانه‌ها، موزه‌ها، بایگانی‌هایِ عمومی و تمامیِ آن نهادهایی که بر گذشته‌یِ ما شهادت دارند و در “نظام فراموشیِ”[10] سابق تا سرحدّ تخریب به حال خود رها شده بودند را شامل می‌گردد…

[و امّا] منظور اصلیِ من از بیان مختصر این مبحثِ فرهنگی چیز دیگری است. منظور من پافشاری بر این نکته‌یِ بسیار مهم است که فرهنگ را نه تنها به عنوان یکی از فعالیّت‌های انسانی که در معنایِ جامع‌تر آن یعنی در چارچوبِ فراگیر “فرهنگِ همه‌چیز” در نظر بگیریم، یعنی در قالبِ تعریفیِ فرهنگ به معنایِ مجموعه‌یِ آداب و عادات و رفتارهایِ اجتماعی و عمومی یا فرهنگ به عنوان public manners. منظور من از این تعریفِ فراگیر از فرهنگ فرهنگی است که دربرگیرنده‌یِ همه‌یِ روابط عمومی و اجتماعی باشد، از روابط میان فرادستان و زیردستان گرفته تا روابط میان قوی و ضعیف، تندرست و بیمار، جوان و سالمند، بزرگسال و خردسال، تاجر و مشتری، زن و مرد، آموزگار و دانش‌آموز، فرمانده و سرباز، نیرویِ انتظامی و شهروند و غیره.

از این گذشته من در قالبِ همین تعریفِ فراگیری که از “فرهنگِ همه‌چیز” دارم، به کیفیّت روابط میان مردم از یک سو و طبیعت و جانوران و زیست‌بوم از سویِ دیگر نیز می‌اندیشم؛ در همین چارچوب به فرهنگِ خانه‌سازی و معماری، به فرهنگِ تجارتِ خرد و کلان، و به فرهنگِ مُد و رفتار و تفریح و سرگرمیِ مردم هم فکر می‌کنم.

علاوه بر این، هیچ یک از این دغدغه‌هایِ فرهنگی را نمی‌توان بدون در نظر گرفتن یک فرهنگِ حقوقی، قانونی، سیاسی و اداری مورد سنجش و تجزیه و تحلیل قرار داد. به عبارت دیگر، صُور فرهنگیِ بالا را نمی‌شود بیرون از حوزه‌یِ فرهنگیِ روابط میان دولت و شهروند مدّ نظر قرار داد. تا پیش از جنگ دوّم جهانی [و تسلط کمونیزم بر نیمه‌یِ مرکزی و شرقیِ اروپا]، کشور ما در تمامیِ سطوح فرهنگیِ مورداشاره در بالا همسطح و حتّی برتر از پیشرفته‌ترین دموکراسی‌هایِ غربی قرار داشت. [امروزه امّا] برای برآورد وضعیّت کنونیِ کشورمان کافی است نیم‌نگاهی به اروپایِ غربی بی‌اندازیم. من به‌خوبی درک می‌کنم که وضعیّتِ اسفناکِ امروز کشورمان و سقوطِ فاجعه‌باری که در عرصه‌یِ فرهنگِ عمومی و عادات و رفتارهایِ اجتماعی شاهد هستیم، تا حدود زیادی پیآمد مستقیم سقوط اقتصادی است. بااین‌حال، آنچه مرا بیش از سقوطِ فرهنگیِ کشور به وحشت می‌اندازد، سقوطِ فرهنگِ عمومیِ آن است. فروپاشیِ فرهنگی واضح‌تر و ملموس‌تر (از فروپاشی‌هایِ دیگر) است…

آنچه می‌خواهم بگویم این است که بازسازیِ اقتصادی تنها کارستانی نیست که روبروی ما ست. آنچه به ‌اندازه‌یِ بازسازیِ اقتصادی حائز اهمیّت است، تلاش بی‌وقفه برای بهبود بخشیدن هرچه‌سریع‌تر به وضعیّتِ فرهنگِ عمومی در تمامیِ سطوح حیاتِ اجتماعی است. برای جامه‌یِ عمل پوشاندن به این مهم ما نمی‌توانیم منتظر بهبود یافتن وضعیّتِ اقتصادی‌مان بمانیم! چاره‌ای نداریم جز این که یک برنامه‌یِ گسترده‌یِ اعتلایِ هنجارهایِ فرهنگیِ عمومی را هرچه‌سریع‌تر آغاز کنیم. راه دیگری نداریم! ما نمی‌توانیم این مهم را به زمانی موکول کنیم که کشور از لحاظ اقتصادی ثروتمند شده باشد. حتی اگر یک شاهی هم در جیب نداشته باشیم، باید کارستانِ بازسازیِ معیارهایِ فرهنگی‌مان را هرچه‌سریع‌تر آغاز کنیم. هیچ کسی نمی‌تواند مرا متقاعد کند که یک پرستار تنها زمانی توجه بیشتری به بیمار خود خواهد کرد که از حقوق و مزایایِ بیشتر و بهتری برخوردار شده باشد، یا یک مغازه‌دار تنها زمانی با مشتری خود درست رفتار خواهد کرد که پولدار شده باشد، یا یک دامدار و مزرعه‌دار تنها زمانی با گله‌یِ خود درست رفتار خواهد کرد که مرفّه شده باشد! من از این هم فراتر رفته، قاطعانه می‌گویم که بهبود مدنیّت در زندگیِ روزمرّه است که به توسعه‌ و شکوفاییِ اقتصادی سرعت می‌بخشد…

هدفِ من کمک کردن به برنامه‌ای ست که مقصود از آن اعتلایِ سطحِ مدنیّتِ عمومی باشد، و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نخواهم کرد، چه رئیس‌جمهور باشم چه نباشم! منظور من از “مسئولیّت والاتر” و تمرین اخلاق در سیاست چیزی جز این نیست…

من ساده‌لوح نیستم و منظورم از سیاستِ اخلاقی این نیست که روزی همه چیز بهشتِ برین خواهد شد! برعکس! بدترین تجربه‌هایِ دنیا با متفکرین آرمان‌گرایی بوده است که با یوتوپیایِ خود بیشترین و بهترین وعده‌ها را داده بودند! بدی و شرارت همواره با انسان بوده و خواهد بود و هیچ کسی نخواهد توانست رنج بشری را پایان دهد. عرصه‌یِ سیاسی همواره مُشتی ماجراجویِ بی‌مسئولیّت و جاه‌طلب و شارلاتان را به خود جذب خواهد کرد، و آدمی دست از نابود کردن کُره‌یِ خاکی برنخواهد داشت. من در این رابطه کم‌ترین توهمّی ندارم!

نه من و نه هیچ فرد دیگری، هرگز نخواهیم توانست یک بار و برای همیشه پیروزمند آوردگاهی از این دست باشیم. حدّاکثر بتوانیم نبردی را در اینجا و آنجا با پیروزی به پایان ببریم – اگرچه حتّی در این ناچیز هم اطمینانی در کار نیست. بااین‌حال هنوز معتقدم که باید به این جنگ ادامه داد. قرن‌ها این جنگ ادامه داشته و امیدوارم که قرن‌ها ادامه یابد. باید از یک موضع اصولی با این مسئله برخورد کرد، چراکه پیکارِ اعتلایِ فرهنگِ عمومی پیکاری ست درست، پیکار انسان‌هایِ آبرومند است با آنهایی که آبرویی ندارند، کارزار آنهایی که به دنیا و به ابدیّت می‌اندیشند دربرابر آنهایی که جز به خودشان و به ‌الآن به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کنند. پیکاری از این دست در خلوتِ درونیِ هر یک از ما شکل می‌گیرد. در خلوتِ درونیِ فردفردِ ما. پیکاری از این دست است که از آدمی آدم می‌سازد و از زندگی زندگی.

بنابراین اگر فکر می‌کنید که من آدم خیال‌بافی هستم که می‌خواهد از جهنم بهشت بسازد، آدرسِ اشتباهی گرفته‌اید! من اهل توهّم نیستم. من برای خودم درقبالِ آنچه درست و نیک می‌دانم، احساسِ مسئولیّت می‌کنم. نمی‌دانم موفق خواهم شد به اوضاع سروسامانی بدهم یا نه. هر دو احتمال وجود دارد. بااین‌وجود از یک چیز کوتاه نخواهم آمد: تلاش برای یک انگیزه‌یِ درست کار عبثی نیست.

ما داریم میهن‌مان را از نو می‌سازیم. سرنوشت مرا در این راه در جایگاهی قرار داده است که تأثیرم را بر فرآیندِ بازسازی و ازنوسازیِ میهن‌مان به نسبت هم‌میهنانم بیشتر می‌کند. بنابراین طبیعی ست که بینش خود در رابطه با این که چگونه کشوری می‌خواهیم بسازیم را با دیگران درمیان بگذارم، بینشی که طبیعتاً ریشه در درک من از سیاست دارد.

شاید همه‌یِ ما بر این نکته توافق داشته باشیم که ما میهنی می‌خواهیم بسازیم که مبتنی بر حکومت قانون بوده و دموکراتیک باشد (یعنی بر پایه‌یِ یک نظامِ سیاسیِ تکثرگرا بازسازی شده باشد). ما میهنی می‌خواهیم مبتنی بر صلح با اقتصادی شکوفا و مبتنی به بازار. برخی معتقد هستند که چنین میهنی باید مبتنی بر عدالتِ اجتماعی هم باشد. برخی دیگر در چنین اعتقادی بازمانده‌هایِ ایدئولوژیکیِ سوسیالیزم را دیده و علیه آن موضع‌گیری می‌کنند. ایراد این دسته از منتقدین به “عدالتِ اجتماعی” این است که مفهوم گُنگی است و هر معنایی می‌تواند به خود بگیرد، و نیز اینکه اقتصاد بازار، اگر می‌خواهد کارکرد داشته باشد، نمی‌تواند متضمنِ هیچ گونه عدالتِ اجتماعی باشد. آنها چنین استدلال می‌کنند که برخی استعداد دارند و برخی ندارند، برخی کاری هستند و برخی نیستند و برخی بخت با آنها ست و برخی دیگر شانس ندارند. ناگفته پیدا ست که عدالتِ اجتماعی به معنایِ برابریِ اجتماعی چیزی ست که نظام بازار، بنا بر ذات خود، از عرضه و تضمین آن ناتوان است. از این گذشته، مجبور کردن بازار آزاد به تضمینِ عدالت و برابریِ اجتماعی نیز کاری ست غیراخلاقی (تجربه‌یِ ما با سوسیالیزم به اندازه‌یِ کافی ما را در این زمینه آبدیده کرده است که لازم به استدلالی بیش از این نداشته باشیم).

بااین‌حال، من دلیلی نمی‌بینم که چرا یک نظام دموکراتیک، با ابزار قانون‌گزاری و تدوین لوایح بودجه‌ای، نتواند برای نمونه در رابطه با سیاست‌هایِ حقوق و مزایایِ بازنشستگی، و سیاست‌هایِ مالیاتی و حمایتی از کارمندان، بیکاران، اقشار آسیب‌پذیر، سالمندان، معلولین و بیماران، و تمامیِ آنهایی که به نوعی در کفِ جامعه قرار گرفته‌اند، هرچه منصفانه‌تر عمل کند. نهایتاً دعوا بر سرِ کلمات است نه بر سر باورها، چراکه هیچ جامعه‌یِ متمدّنی نیست که تلاشی در این رابطه از خود نشان ندهد و هیچ مدافع سرسختِ اقتصاد بازار هم نیست که با چنین تلاشی مخالفت اصولی داشته باشد…

مهم نیست که عالمانِ علوم سیاسی به این باور من ایراد غیرعلمی بودن بگیرند: من شدیداً معتقدم که اگر نظام سیاسیِ مورد نظر ما انسانی، اخلاقی، اینتلکتوئال، معنوی و فرهنگی نباشد، هرگز دموکراتیک و مبتنی بر حکومتِ قانون هم نخواهد بود. بهترین قوانینِ ممکن و بهترین مکانیزم‌هایِ دموکراتیکی که بتوان متصور شد، اگر مبتنی بر یک سلسله ارزش‌هایِ انسانی و اجتماعی نباشند، خودبه‌خود نخواهند تنوانست متضمن قانونمندی یا آزادی یا حقوق بشر باشند…

برای نمونه، قانونی که هیچ کسی نه آن را رعایت و نه از آن حمایت کند به چه دردی می‌خورد؟ چنین قانونی کاغذپاره‌ای بیش نخواهد بود. یا مثلاً انتخاباتی که در آن رأی‌دهنده گزینه‌یِ دیگری جز یک رذل و یک لات ندارد به چه درد می‌خورد؟ یک دنیا حزبِ سیاسی که هیچکدام‌شان حتّی یک ذرّه منفعتِ عام جامعه را در دل ندارند، چه فایده‌ای دارد؟ هیچ دولتی – یعنی هیچ نوع نظام حقوقی و سیاسی – خارج از زمانِ تاریخی و فضایِ اجتماعی، موجودیّتِ فی‌نفسه پیدا نمی‌کند. دولت و نظام سیاسی ماشین یا کامپیوتر یا تلفن نیست که تعدادی مهندس و تکنیسین آن را فارق از زمان و مکانِ تاریخی و اجتماعی طراحی کرده باشند. هر دولت و هر نظامی ریشه در سنّت‌هایِ فکری و معنوی و فرهنگی دارد، سنّت‌هایی که روح آن نظام را در آن دمیده و به آن معنی می‌دهند.

بنابراین برمی‌گردیم به همان نکته‌یِ پیشین: نه هیچ قانونی، نه هیچ حکومتی – حتّی دموکراتیک – و نه هیچ اقتصادِ بازاری، بدون ارزش‌ها و مسئولیّت‌ها و تکالیفِ مشترک و ریشه‌دار، کارکرد درستی نخواهد داشت. تمامیِ اینها مکانیزم‌هایِ خارق‌العاده‌ای هستند که مولود ذهن و عقل انسانی اند و در خدمت ذهن و عقل انسان، به شرط اینکه ذهن انسان بخواهد به این مکانیزم‌ها احترام بگذارد، به آنها باور داشته باشد، معنی و کارکرد آنها را درک کرده و با جان و دل اگر لازم باشد برای پاسداری از آنها بجنگد و فداکاری کند…

تردیدی نیست که قانون از ابزارهایِ عدالت است. ولی اگر هیچ کسی مسئولانه از آن استفاده نکند، مُفت هم نمی‌ارزد و به شدّت ابزار بی‌معنایی می‌شود. تجربه‌یِ معاصر ما بخوبی نشان‌دهنده‌یِ این واقعیّت انکارناپذیر است که حتّی یک قانون معقول هم اگر به دستِ یک قاضیِ بی‌وجدان سپرده شود به چه سرنوشتی دچار می‌شود و چگونه مُشتی بی‌وجدان مکانیزم‌ها و نهادهایِ دموکراتیک را به ابزار ترور و استبداد تبدیل می‌کنند… مگر نه اینست که چنین ابزارهایی قاعدتاً باید به هرچه انسانی‌تر شدن جامعه کمک کنند؟

در هیآهویِ گاه سرگیجه‌آور دولت‌سازی و الزاماتِ فنّیِ آن، آنچه باید همواره به یاد بسپاریم معنی دولت و نظام سیاسی است – دولت یا نظام سیاسی باید واقعاً انسانی باشد و انسانی بماند، یعنی باید اخلاقی، اینتلکتوئال، معنوی و فرهنگی باشد و بماند.

ساختن چنین دولت و نظامی چگونه در عمل ممکن خواهد بود؟ این پرسشی ست که پاسخ و دستورالعمل مشخصی برای آن وجود ندارد. یک دولت و نظام اخلاقی، اینتلکتوئال، معنوی و فرهنگی را نمی‌توان یک‌شبه و با یک قانونِ اساسی (جدید) یا با حکم حکومتی ساخت. چنین کاری درازمدّت، پیچیده و مبتنی بر آموزش و خودآموزی است. قدم‌به‌قدم آن را باید با فکر، مشورت و عقلانیّت و مسئولیّت پیش برد. هر تصمیمی باید با ملاحظاتِ اخلاقی و با قضاوت‌هایِ اخلاقی همراه باشد. اولویّت‌ها را باید همواره بازاندیشی کرد… باید در هر مرحله و در هر قدم از این فرآیندِ طولانی انگیزه‌یِ اخلاقی و معنوی دَمید. باید همواره در جستجویِ ابعادِ انسانیِ قضیه بود. علم، تکنولوژی، کارشناسی و به اصطلاح حرفه‌ای بودن کافی نیست. به چیزی بیش از این نیاز است. بگذارید لبّ کلام را صاف و پوست‌کنده بگویم: ساختن دولت و نظامی از این دست به وجدان نیاز دارد.

 

[1] Paul Wilson

[2] Pavel Tigrid & Michael Žantovský

[3] Higher responsibility

[4]  آنتونیو گرامشی در “یادداشت‌هایِ زندان” می‌گفت: “بحرانی که با آن روبرو هستیم دقیقاً در همینجا ست که نظم پیشین – یا کهن – در حال مردن است و نظم نوین هنوز متولد نشده است؛ و در حدّفاصل میان این دو ست که طیفِ گسترده و متنوعی از نشانه‌هایِ مهلکِ دردهایِ گوناگونِ اجتماعی دُمَل‌وار سر باز می‌کند.”

[5] Nomenklatura در نظام‌هایِ کمونیستی و به ویژه در اتحاد شوروی سرانِ نظام و مدیران ارشد آن را دربرمی‌گرفت. تروتسکی از آن نه تحت عنوان طبقه یا class که تحت عنوان کاست caste یاد کرده است. برگزیدگانِ نومانکلاتورآ تقریباً تماماً منصوبِ حزب کمونیست بودند. آنها تمام اهرم‌های قدرتِ سیاسی، اقتصادی، مالی، رسانه‌ای، فرهنگی، صنعتی، نظامی و امنیّتی را بطور انحصاری در دست داشتند.

[6] Live in truth

[7] Moral state

[8] Anti-political politics

[9] High politics

[10] Regime of forgetting

signature

این مقاله را به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

Poster un Commentaire

اولین نفری باشید که دیدگاه می گذارد

avatar
  Subscribe  
اطلاع از